سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد
663
تویی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد
روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد
درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد
چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد
بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد
بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد
664
دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد
دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد
خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد
چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ماتم نگردد
اگر فاسق بود زاهد کنندش وگر زاهد بود بلعم نگردد
چو یابد نردبان بر چرخ شادی ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد
چو خرمشاه عشق از دل برون جست که باشد که خوش و خرم نگردد
ز سایه طره های درهم او ز هر همسایه ای درهم نگردد
بکن توبه ز گفتار ار چه توبه از آن توبه شکن محکم نگردد
665
خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد
تو باشی خنده و یار تو شادی که بی شادی دهان کس نخندد
تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی تعظیم هرگز سر نخنبد
تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد
تو آدینه بوی او وقت خطبه نه ز آدینه جدا چون روز شنبد
نگر آخر دمی در نحن اقرب نظر را تا نجنباند نجنبد
خیالی خوش دهد دل زان بنازد خیالی زشت آرد دل بتندد
بر او مسخره آمد دل و جان گه از صله گه از سیلیش رندد
مزن سیلی چنانک گیج گردم ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند
خمش تا درس گوید آن زبانی که لا باشد به پیشش صد مهند
اگر گویی تو نی را هی خمش کن بگوید با لبش گو ای موید
666
چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد
چه بی ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده ست آن که او یاری ندارد
به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد
هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد
ز خر رست و روان شد پابرهنه به گلزاری که آن خاری ندارد
جوک جدید...
ما را در سایت جوک جدید دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: mehdi
بازدید: 170
تاريخ: دوشنبه
6 خرداد
1392 ساعت: 1:14